عشق تنها دردی است که تنهایی را فریاد می زند

مهندس سجاد مولایی

 

 

,زندگینامه حسین خلعتبری + عکس,biography hossein khalatbari,اصلیت حسین خلعتبری,[categoriy]

آکاایران: زندگینامه حسین خلعتبری + عکس

 

 

به گزارش آکاایران: سرلشکر خلبان حسین خلعتبری مکرم (زاده: ۱۳۲۸ رامسر – درگذشت: ۱ فروردین ۱۳۶۴در گیری با هواپیمای میگ-۲۵ عراقی در آسمان سقز – مدفن: رامسر) یکی از خلبانان برجسته نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و بهترین خلبان تاریخِ جنگنده اف-۴ فانتوم بود. وی نقش عمده‌ای در انهدام نیروی دریایی ارتش عراق در عملیات مروارید ایفا کرد. او به خاطر رشادت‌های فراوان در این عملیات به شکارچی اوزا معروف شد.

محل تولد : رامسر

تاریخ تولد : ۱۳۲۸

محل مرگ : سقز، ایران

تاریخ مرگ : ۱ فروردین ۱۳۶۴ (-۳۲ سال)

محل دفن : رامسر

لقب : شکارچی اوزا، حسین ماوریک

 

تابعیت : ایرانی

نیرو : نیروی هوایی شاهنشاهی – نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

درجه : سرلشکر خلبان

جنگ‌ها : جنگ ایران و عراق

 

زندگی

درسال ۱۳۲۸ در روستای "بصل‌کوه" شهرستان رامسر به دنیا آمد. حسین دوران کودکی و جوانی را در رامسر سپری نمود و بعد از گذراندن دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان، در سال ۱۳۴۹ به خدمت سربازی اعزام شد.

پس از گذراندن دوران سربازی،در سال ۱۳۵۱ به دلیل علاقهٔ وافری که به فن خلبانی داشت وارد دانشکدهٔ خلبانی نیروی هوایی شد و بعد از گذراندن دورهٔ مقدماتی پرواز جهت طی نمودن دورهٔ پیشرفته به کشور آمریکا اعزام شد.

قبل از سفر به آمریکا، حسین خلعتبری به دیدار خانواده می‌شتابد و به مادرش وکالت می‌دهد که: "مادر تمام حقوق ماهیانه‌ام را برای رفع مشکلات نیازمندان هزینه کن." در کشور آمریکا حسین ابتدا دورهٔ خود را در دانشگاه شپارد آغاز کرد و سپس به دانشگاه تگزاس منتقل شد.

استعداد خیره‌کنندهٔ او در یادگیری و در پی آن هدایت هواپیما، باعث شده بود به عنوان دانشجوی ممتاز شناخته شود و نام او را تمامی استادان به‌عنوان یک دانشجوی برجسته بر زبان آورند. در همین حین حسین به خاطر مهارت خاصی که در خلبانی داشت، دورهٔ شلیک موشک ماوِریک که یک موشک هوا به سطح است و به وسیلهٔ آن می‌توان انواع شناورها را هدف قرار داد، را با موفقیت طی کند و به‌واسطهٔ این مهارت به او لقب حسین ماوریک را داده بودند.

سرانجام دورهٔ خلبانی حسین پایان می‌یابد و او با دریافت گواهینامهٔ خلبانی در هواپیمای اف ۴ به ایران باز می‌گردد و در پایگاه ششم شکاری بوشهر با درجهٔ ستوان دومی مشغول به خدمت می‌شود.

 

عملیات البرز

در ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ کشور بعثی عراق با تهاجمی همه‌جانبه به ایران حمله می‌کند. بلافاصله بعد از حملهٔ عراقی‌ها، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران دست به کار شده و ترتیب انجام دو عملیات را در همان روز می‌دهد که بر اساس آن یکی از عملیات‌ها با رمز البرز به پایگاه هوایی بوشهر می‌رسد. ۴ فروند فانتوم مسلح به خلبانیِ تعدادی از بهترین‌های نیروی هوایی از جمله شهیدان: شهید سرلشکر خلبان حسین خلعتبری، شهید سرلشکر خلبان سیدعلیرضا یاسینی، شهید سرلشکر خلبان داوود اکرادی، شهید سرگرد خلبان حسن طالب‌مهر و شهید سرگرد خلبان حسین زندی تعدادی دیگر از تیزپروزان نیروی هوایی به پرواز در می‌آیند.

هدف پایگاه شعیبیه در استان بصره بود. با رسیدن به هدف، حسین با مهارت خاصی که در شیرجه زدن با هواپیما دارا بود تمامی اهداف از پیش تعیین شده را بمباران می‌کند و سالم بازمی گردد.

 

عملیات کمان – ۹۹

در روز یکم مهر ماه سال ۱۳۵۹ عملیات گسترده‌ای از سوی نیروی هوایی با نام کمان -۹۹ آغاز می‌شود که طی آن ۲۰۰ فروند هواپیما به پرواز در می‌آیند و ۱۴۰ فروند از مرز عبور کرده و به عراق حمله می‌کنند.

در این عملیات باز هم حسین نقش عمده‌ای دارد. او از پایگاه ششم شکاری به پرواز درآمده و به عنوان فرمانده یک دستهٔ ۸ فروندی به بغداد حمله می‌کند. مانورهای عالی از میان ساختمان‌ها و پروازِ با ارتفاع بسیار پایین او و تعدادی دیگر از خلبانان در شهر بغداد، باعث می‌شود خبرگزاری‌ها لب به تحسین از مهارت خلبانان ایرانی باز کنند.

۲ روز بعد از این عملیات از سوی روزنامهٔ کیهان با حسین مصاحبه شد و او این گونه گفت: "خلبانان نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران عملاً ثابت کردند که از هیچ صدامی واهمه ندارند و روحیه‌شان بسیار عالی است. ایشان در مورد نبرد با عراق گفتند: از چندی پیش هواپیماهای عراقی به خاک ما تجاوز می‌کردند و ما تنها به تعقیب آنها می‌پرداختیم ولی بعد از آن به ما مأموریت‌هایی داده شد که پایگاه‌های نظامی عراق را بمباران کنیم و این پایگاه‌ها درست در قلب عراق قرار داشتند و ما مأموریت خود را با نهایت موفقیت بدون این که کوچک‌ترین ضربه‌ای به ما وارد شود، در خاک عراق انجام دادیم. ایشان همچنان یادآور شدند در حملهٔ روز یکم مهر ماه (کمان ۹۹) مواضع حساس و مهم عراق در چند منطقه از جمله بغداد، بصره، ام‌القصر و… منهدم شد و این ضربهٔ محکمی بود که بر ارتش عراق وارد کردیم."

 

عملیات مروارید

در روزهای ابتدایی آذر ماه سال ۱۳۵۹ طبق هماهنگی‌های به عمل آمده از سوی نیروهای هوایی و دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، قرار می‌شود در روز هفتم آذر ماه، نیروی دریای و هوایی به دو اسکلهٔ البکر و الامیه حمله کنند.

روز عملیات فرا می‌رسد و خلعتبری به همراه تعدادی دیگر از خلبانان نیروی هوایی همچون شهید سرلشکر خلبان عباس دوران و شهید سرلشکر خلبان سیدعلیرضا یاسینی شهید سرگرد حسین زندی برای این مأموریت انتخاب می‌شوند.

خلعتبری با مانورهای دیدنی، خود را در بهترین موقعیت‌ها قرار می‌دهد و یکی پس از دیگری ناوچه‌های عراقی را غرق می‌کند.

لازم به ذکر است که در این عملیات شهید خلتعبری به همراه شهید حسین زندی، شهید علیرضا یاسینی و شهید عباس دوران، در مجموع بیش از ۲۵ سورتی پرواز عملیاتی داشتند که این تعداد پرواز فقط از عهدهٔ خلبانان ماهری همچون این شهیدان بزرگ بر می‌آمد.

بر اساس گفتهٔ کارشناسان، شهید حسین خلعتبری در استفاده از هواپیمای اف ۴، انجام مانورها و عملیات جنگی، انهدام هدف و شلیک موشک ماوِریک همتا نداشت. به‌قدری مهارت داشت که در هر شیرجه به چندین هدف می‌توانست حمله کند.

بعد از پایان این عملیات، با توجه تخصصی که حسین در شلیک موشک ماوریک از خود نشان داد، مدتی را در هوانیروز جهت آموزش خلبانان بالگرد جنگندهٔ کبرا برای شلیک و کاربرد موشک ماوریک سپری کرد.

خلعتبری آن زمان که در بوشهر خدمت می‌کرد و زمان عملیات از هواپیمای خودش پیاده می‌شد و سوار هواپیمای دیگر می‌شد و با موشک‌های "ماوریک تلویزیونی" این ناوها را مورد هدف قرار می‌داد و به همین سبب به نام قاتل اوزا معروف شد.

 

عملیات اچ -۳

در اواخر سال ۱۳۵۹ با توجه به این که عراق تمامی هواپیماهای ذخیرهٔ خود را به دلیل سالم ماندن از حملات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، به مجموعهٔ پایگاه‌های الولید در نزدیکی مرز اردن انتقال داده بود، نیروی هوایی تصمیم می‌گیرد که این پایگاه‌ها را به هر طریق ممکن هدف قرار دهد. طرح اولیه آماده می‌شود و تعدادی از برجسته‌ترین خلبانان نیروی هوایی برای این عملیات انتخاب می‌شوند و دلیل آن این بود که اگر فرماندهِ دستهٔ پروازی مورد هدف قرار گرفت، خلبانان حاضر مهارت این را داشته باشند که خود هدف را پیدا و آن را منهدم کنند.

پس جمعی از بهترین‌ها انتخاب شدند که در بین آنها نام حسین خلعتبری نیز به چشم می‌خورد. سرانجام روز پانزدهم فروردین ماه سال ۱۳۶۰ تعداد ۸ فروند هواپیمای فانتوم از پایگاه هوایی همدان به پرواز در آمدند و با چهار بار سوخت‌گیری هوایی و طی مسافتی بالغ بر ۱۰۰۰ کیلومتر، پایگاه‌های الولید را بمباران کردند و همگی سالم برگشتند.

 

مأموریت زدن پل العماره

از سوی فرماندهی به پایگاه ششم شکاری مأموریت داده می‌شود تا پل العماره را بزنند. خلعتبری و چند تن از خلبانان دیگر این پایگاه انتخاب می‌شوند. پل درست وسط شهر بود. خلعتبری وقتی روی پل می‌رسد، حملات ضدهوایی دشمن به اوج خود رسیده بود. اتومبیل‌های مختلف که مشخص بود شخصی است، روی پل درحال حرکت بودند. او با قبول خطر دور می‌زند و پس از عبور آنها، پل را منهدم می‌کند. وقتی از او سؤال کردند که چرا چنین کردی؟ گفت: – فرزند یک‌ساله‌ای دارم، یک لحظه احساس کردم که ممکن است توی ماشین بچه‌ای مثل «آرش» من باشد. چطور قبول کنم که پدری بچه سوخته‌اش را در آغوش بگیرد؟

 

نمایندهٔ ایران در دادگاه لاهه

مدتی از جنگ گذشته بود که خلتعبری برای دفاع از حقوق ایران که درگیر جنگی ناخواسته شده بود، به‌عنوان نمایندهٔ ویژهٔ ایران در دادگاه بین‌المللی لاهه حضور می‌یابد تا در برابر دولتمردان غربی و عربی، از حقوق کشور عزیزمان دفاع کند و در این امر خطیر با ابتکار عملی که در آن جا بروز داد، حقانیت ایران را در جنگ ثابت کرد.

باوجود این که مدت مأموریت او در دادگاه لاهه ۲ ماه بود، به همه وعده‌ها و وسوسه‌های سران کشورهای آمریکا و انگلیس پشت پا زد و ادامه امور را به کاردار ایران در سوئیس سپرد و پس از ۱۵ روز به کشور بازگشت و در پاسخ به این سوال که چرا تا پایان ماموریت در آن جا نمانده‌است، می‌گوید: – نمی‌توانم شب‌ها و روزها را در سوئیس با آرامش طی کنم درحالی که جنگنده‌های دشمن آرامش را از هموطنانم گرفته‌اند.

 

شهادت

تعطیلات نوروز سال ۱۳۶۴ در پیش است، ولی گویا حسین هوس سفری دیگر را در سر دارد. او در پایگاه می‌ماند و به زادگاهش نمی‌رود. در جواب دوستانش هم که می‌گویند چرا به دیدن خانواده نمی‌روی؟ می‌گوید: – در این شرایط بحرانی مردم هر لحظه به کمک ما نیاز دارند. وجدانم اجازه نمی‌دهد که این مردم را تنها بگذارم. روز یکم فروردین ماه سال ۱۳۶۴، خلعتبری و ستوان محمد زاده به عنوان شیفت آلرت پایگاه سوم شکاری همدان هستند. ناگهان صدای آژیر بلند می‌شود و در پایگاه اعلام اسکرامبل (حالت آماده باش) می‌شود. حسین خلعتبری مکرم به همراه کمک خود ستوان "عیسی محمدزاده عروس محله" یا یک فروند هواپیمای فانتوم دی با نام رمز سلیمان ۳۱ برای مقابله با هواپیماهای دشمن به پرواز در می‌آید. در کردستان در منطقه سقز با دو فروند میگ ۲۳ عراقی و یک فروند میگ ۲۵ عراقی درگیر می‌شود. سریعا به سمت یکی از هواپیما گردش کرده و به پرواز ادامه می‌دهد و در ارتفاع ۳۵۰۰۰ پایی یکی از میگ‌های ۲۳ را مورد هدف قرار می‌دهد که پس از برخورد موشک، میگ منهدم می‌شود. در همین حین از ایستگاه‌های رادر زمینی مرزی به اطلاع خلعتبری می‌رسانند که یک فروند میگ ۲۵ پی دی، در تعقیب آنها می‌باشد. در این نبرد که حتی تعقیب و گریز آن نابرابر می‌باشد، میگ ۲۵ اقدام به شلیک یک تیر موشک r-۴۰ می‌کند موشک با فانتوم برخورد می‌کند. ستوان محمد زاده موفق می‌شود اجکت کند و به سختی از ناحیه دست راست آسیب می‌بیند و توسط نیروهای امداد و نجات نیروی هوایی نجات پیدا می‌کند. ولی سرلشکر خلبان حسین خلعتبری فرصت اجکت پیدا نمی‌کند و بدین شکل قهرمان جنگ‌های دریایی برای همیشه خاموش می‌شود. روحش شاد!

تلویزیون عراق با اعلام این خبر با آب و تاب اعلام کرد که موفق شده یکی از بهترین خلبانان ایرانی را از بین ببرد.

 

وصیت نامه

- اگر ذره‌ای از خاک وطنم به پوتین سرباز دشمن چسبیده باشد، آن را با خونم در خاک وطن می‌شویم و مرگ در این راه را افتخار می‌دانم و اگر ارزشمندتر از جانم هدیه‌ای داشتم، حتما به این مردم تقدیم می‌کنم.

 

 

,زندگینامه حسین خلعتبری + عکس,biography hossein khalatbari,اصلیت حسین خلعتبری,[categoriy]

 

 

 

,زندگینامه حسین خلعتبری + عکس,biography hossein khalatbari,اصلیت حسین خلعتبری,[categoriy]

 

 

 

[ پنج شنبه 19 اسفند 1399برچسب:,

] [ 11:54 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس - بیوگرافی شهدا ، زندگینامه شهدا

 

 

,زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس,biography mohammad ali jahan ara,آثار سید محمد علی جهان آرا,[categoriy]

آکاایران: زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس

 

 

به گزارش آکاایران: سردار سرلشکر پاسدار سید محمد علی جهان آرا معروف به محمّد جهان آرا (۹ شهریور ۱۳۳۳ خرمشهر – ۷ مهر ۱۳۶۰) یکی از فرماندهان سپاه پاسداران در جنگ ایران و عراق بود که در زمان این جنگ بر اثر سانحهٔ هوایی به شهادت رسید.

نام کامل : سید محمد علی جهان آرا معروف به محمد جهان آرا

تاریخ تولد : ۹ شهریور ۱۳۳۳

محل تولد : خرمشهر، ایران

تاریخ کشته‌شدن : ۷ مهر ۱۳۶۰

محل کشته‌شدن : تهران کهریزک، ایران

درجه : سرلشکر پاسدار (پس از درجه‌بندی در سپاه از ۱۳۷۰)

فرماندهی : یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران

 

 

دوران قبل از انقلاب

محمد جهان‌آرا در خرمشهر به دنیا آمد. در سال ۱۳۴۸ تحت تاثیر جنبش اسلامی به رهبری روح الله خمینی همراه عده‌ای از دوستان‌اش وارد مبارزات سیاسی علیه دولت محمدرضا پهلوی شد و گروه الله اکبر را راه اندازی کرد. در اواخر سال ۱۳۴۹ همراه برادرش به عضویت گروه مخفی حزب‌الله خرمشهر درآمد. دو سال بعد اعضای گروه توسط ساواک شناسایی شد و تمام اعضای آن دستگیر و زندانی شدند. در جریان این دستگیری،محمد جهان‌آرا به یک سال زندان محکوم شد.

وی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۵۴ در کنکور دانشگاه‌ها شرکت کرد و برای ادامهٔ تحصیل راهی مدرسهٔ عالی بازرگانی تبریز شد.

در سال ۱۳۵۵ جهان آرا به عضویت گروه «منصورون» که یک گروه معتقد به مبارزه مسلحانه بود درآمد. در سال ۱۳۵۷، هنگامی که قرار بود به سرپرستی سید علی اندرزگو به سوریه و اردوگاه‌های مقاومت فلسطین سفر کند، به دلیل کشتار مردم تهران در میدان ژاله در هفدهم شهریور ۱۳۵۷ از سفر بازماند.

در پاییز سال ۱۳۵۷ در پی اعزام تانک‌های ارتش به خیابان‌های اهواز و کشتار مردم، گروه منصورون، تصمیم به دفاع مسلحانه از مردم تظاهر کننده می‌گیرند. اعضای گروه در یکی از این درگیری‌ها با نیروهای زرهی، حدود ۳۰ نفر از نیروهای شاهنشاهی را مجروح کردند.

 

پس از انقلاب

بعد از پیروزی انقلاب ایران (۱۳۵۷) محمد جهان‌آرا پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر بازگشت. او و دوستانش در خرمشهر گروهی به نام کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر تشکیل دادند.

محمد جهان آرا در سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد. در همان سال فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و هم‌زمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد. با شروع جنگ دوش به دوش مردم از شهر دفاع کرد. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا مرحله جدیدی از جنگ آغاز شد. اولین گام شکستن محاصرهٔ آبادان بود. این پیروزی در مهر ۱۳۶۰ روی داد. به دنبال این پیروزی در روز هفتم مهر محمد جهان‌آرا و تعداد دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد نیروها را به روح‌الله خمینی بدهند اما در میانه راه بر اثر سقوط هواپیمای پرواز هرکولس سی-۱۳۰ نیروی هوایی ارتش ایران ۱۳۶۰ کشته شد.

نوحهٔ معروف «ممد نبودی ببینی» پس از آزادسازی خرمشهر اوّلین بار توسط حسین فخری هم‌رزم او بر سر مزارش خوانده شد و یک‎‌سال بعد توسط غلام کویتی‌پور همزمان با آزادسازی خرمشهر خوانده شد.

 

 

,زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس,biography mohammad ali jahan ara,آثار سید محمد علی جهان آرا,[categoriy]

 

 

 

,زندگینامه سید محمد علی جهان آرا + عکس,biography mohammad ali jahan ara,آثار سید محمد علی جهان آرا,[categoriy]

 

 

[ پنج شنبه 19 اسفند 1399برچسب:,

] [ 11:53 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

,[categoriy]

آکاایران: زندگی نامه شهید ایت الله سید محمد باقر حکیم

 

آکاایران: آیت الله سید محمد باقر حکیم فرزند آیت الله العظمی سید محسن طباطبایی حکیم 66 سال پیش در شهر نجف متولد شد. نسب خاندان حکیم که از سادات طباطبایی محسوب می گردند به امام حسن مجتبی(ع) بر می گردد. جد این خاندان، یعنی آیت الله سیدمهدی حکیم از بزرگان علما و سرآمد مجتهدان عصر خود بود که چندی در لبنان اقامت داشت و در آنجانیز به خاک سپرده شد.

به گزارش آکاایران: تلاشهای آیت الله سیدمحسن حکیم در حوزه نجف هم زمان با تهاجم نیروهای انگلیسی به عراق در آغاز جنگ جهانی اول و اشغال این کشور بود.

 

,[categoriy]

 

آیت الله حکیم جوان نیز همگام با دیگر علمای مبارز در صفوف مجاهدین در جبهه های نبرد به رویارویی با متجاوزان پرداخت. حکیم در زمره مراجعی است که از هوشیاری سیاسی بالایی بهره مند بود. ایشان نخستین مرجعی است که نسبت به صدور حکم جهاد با غاصبان قدس شریف اهتمام ورزید و به مبارزه مجاهدین فلسطینی به منظور احقاق حقوق قانونی شان مشروعیت دینی بخشید. فتاوای وی درباره عملیات فداییان فلسطینی علیه متجاوزان به سرزمینی که قبله اول مسلمین جهان شهره عام و خاص است

به هر روی از آیت الله العظمی حکیم ده فرزند پسر (مجموعا از دو همسر عراقی و لبنانی) به یادگار ماند و محمدباقر پنجمین پسر ایشان به شمار می آید. مادر محمدباقر از خانواده ای سرشناس در لبنان است. اگر چه باید توجه داشت که خاستگاه تاریخی خاندان حکیم به شهر اصفهان باز می گردد.

 

,[categoriy]

 

سیدمحمدباقر حکیم نزد آیات عظام سیدیوسف حکیم، سیدابوالقاسم خویی و سیدمحمدباقر صدر تلمذ کرد و در سن بیست و پنج سالگی از سوی آیت الله یاسین به درجه اجتهاد نائل آمد. وی از 24 سالگی به عرصه سیاست گام نهاد و در 1959 در بنیانگذاری «حزب الدعوه الاسلامیه» زیر نظر پدرش مشارکت داشت. محمدباقر حکیم در خلال سال های 1964تا 1965 به عنوان استاد علوم قرآنی در «کلیه اصول الدین» (دانشکده الهیات) بغداد به تدریس اشتغال داشت. حضور در جمع اساتید دانشگاهی در انفتاح فکری او موثر بود. وی همواره در کنار اشتغالات علمی و دینی به سیاست نیز توجه خاصی داشت. همین امر باعث شد در مدت اقامت در عراق سه مرتبه از سوی ماموران حزب بعث دستگیر و در آخرین مرتبه محکوم به اعدام گردد که البته پس از گذراندن هیجده ماه زندان در پی صدور عفو عمومی رهایی یافت و چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ناگزیر رهسپار ایران شد. در خلال حدود 24 سال شمار 50 نفر از افراد خاندان حکیم به دست حزب بعث حاکم بر عراق به شهادت رسیدند که سرشناس ترین آنها عبارتند از: آیت الله سیدعبدالصاحب حکیم، حجت الاسلام سید علوم الدین حکیم، حجت الاسلام سیدمحمدحسین حکیم، حجت الاسلام سیدکمال حکیم، حجت الاسلام سیدعبدالوهاب حکیم، سیداحمد حکیم، آیت الله سیدمجید حکیم، حجت الاسلام دکتر سیدعبدالهادی حکیم، حجت الاسلام سیدحسن حکیم، حجت الاسلام سیدحسین حکیم، حجت الاسلام سیدمحمدرضا حکیم، سیدمحمد حکیم، سیدمحمدعلی حکیم، سیدضیاءالدین حکیم، سیدبهاءالدین حکیم، حجت الاسلام سیدمحمدمهدی حکیم. که در این میان شش نفر از برادران آیت الله سیدمحمدباقر صدر در خیل شهدا هستند. پس از خاندان حکیم، می توان از خاندان های «صدر»، «شبر» و «بحرالعلوم» یاد کرد که متحمل آسیب های فراوانی از سوی رژیم بعث حاکم بر عراق شدند.

یادآوری این نکته ضروری است که تاکنون از سوی سازمان اطلاعات و امنیت رژیم سابق عراق (استخبارات) هشت مرتبه به جان آیت الله سیدمحمدباقر حکیم سوءقصد شده که همه آنها با ناکامی مواجه شد.

ایت الله سید محمد باقر حکیم مدت 23 سال در ایران بود و بجز یک دوره 30ماه که ایت الله شاهرودی ریاست مجلس اعلا شیعیان عراق را بر عهده داشت عهده دار این مسولیت بود.

ایشان بسیار مورد علاقه شیعیان عراقی بودند و این موضوع را دوست ودشمن به ان اذعان داشت.مثلابیل کلینتون در نامه ای به آیت الله حکیم از او به عنوان رهبر روحی و معنوی میلیون ها عراقی نام برد و این دیدگاه کلینتون هنوز نیز از طرف مقامات رسمی صحیح تلقی می شود

ایت الله سید محمد باقر حکیم در تاریخ 19/2/1382 در سخنرانی پیش از خطبه های نماز جمعه تهران از مردم و مسؤولان ایران خداحافظی و قدردانی کرد.

 

,[categoriy]

 

وی در تاریخ 20/2/1382 با بدرقه ایت الله جزایری نماینده ولی فقیه در استان خوزستان و فتح الله معین استاندار استان خوزستان از طریق مرز میان ایران وعراق وارد شهر بصره شده و مورد استقبال مردم عراق قرار گرفتند وچند روز بعد در یک استقبال بی نظیر که خیلی ها ان را به ورود امام خمینی به ایران تشبیه کردند وارد شهر نجف شدند.
و هدایت شیعیان را مستقیما بر عهده گرفتند

آیت الله سیدمحمدباقر حکیم در نهمین نماز جمعه شهر نجف اشرف، دشمنان مردم عراق را چهار گروه دانست و گفت: یکی از آنها صدام و مزدوران هستند. اینها می خواهند با نفوذ در جماعت اهل بیت(ع) باعث چالش آفرینی شوند. دیگری نواصب که منظور من اهل سنت نیست، چرا که آنها دوستار اهل بیت و برادران ما هستند. آنها این چالش ها را می خواهند به مناطق ما تسری دهند که باید مانع از نفوذ آنان شویم.

وی اشغالگران عراق را دشمن دیگر مردم دانست و افزود: اینها می خواهند این همبستگی را ضعیف کنند و هر روز به تجاوزگری نسبت به جماعت اهل بیت می پردازند. مثلا به مقرهای مجلس اعلا و تشکل های اسلامی و دیگر تشکل های عراقی حمله می کنند. این تجاوز همراه با دزدی اموال و دستگاه ها و ذلیل سازی و تحقیر انجام می گیرد. زنان را روی زمین می خوابانند و بازرسی می کنند. بعضی دستگاه های سری وجود دارند که کارشان تفرقه افکنی در داخل شیعیان است تا بهانه ای برای بقای آنها به وجود بیاید، چون خواهند گفت، اگر ما برویم جنگ می شود. اینها می خواهند قدرت خودشان را نهادینه سازند و این در صورتی امکان پذیر است که ملت ضعیف باشد. ما صلاح نمی بینیم که در حال حاضر، وارد جنگ مسلحانه با آنان شویم، اما منطق و زبان داریم و اعتراض می کنیم و این کارها را محکوم می کنیم.

وی چهارمین دشمن مردم عراق را سیاست های برخی از کشورهای خلیج دانست و افزود: برخی از آنها خانواده و مزدوران صدام را پناه دادند. موقعی که صدام ملت را قتل عام می کرد، کسی اعتراض نمی کرد. اینها از این مزدوران همانند مبارزان پیروزمند استقبال می کنند. برای آنها هواپیما می فرستند. من به صراحت بیان می کنم: ما با هیچ کس دشمنی نداریم؛ نه با ملتی خاص یا کشوری خاص، بلکه تنها تلاش می کنیم که منافع ملتمان را حفظ کنیم و هر کس که با ملت ما به دشمنی پردازد، در وهله اول خداوند تبارکت و تعالی و در وهله دوم، ملت عراق در کمین آنها خواهد بود. ما می خواهیم روابط خوبی با همسایگانمان داشته باشیم، اما اینکه هم و غم دیگران، ضرر رساندن به ملتمان باشد، برای ما قابل قبول نیست. من از همه ملت عراق شیعه، سنی، عرب، ترکمن، آشوری، صمیمانه دعوت می کنم که شعار وحدت اسلامی و ملی را در نظر بگیرند و در برابر این تلاش های تفرقه افکنانه با حکمت و موعظه حسنه بایستند و در برابر جاهلان ایستادگی و با نفوذگرایان مقابله کنند.

 

,[categoriy]


شهادت

 

و در نهایت ایت الله سید محمد باقر حکیم در تاریخ 7 شهریور سال 82 مصادف با اول رجب سال 1424 میلاد با برکت امام محمد باقر پس از اقامه نماز جمعه در حین خروج از مرقد مطهر حضرت امام علی (ع) در یک عملیات تروریستی به شهادت رسیدند

                                                                                                                                                                                     روحش شاد                        

                                                                             

[ پنج شنبه 19 اسفند 1399برچسب:,

] [ 11:50 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

[ دو شنبه 16 اسفند 1399برچسب:,

] [ 10:19 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

[ دو شنبه 16 اسفند 1399برچسب:,

] [ 10:19 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

[ دو شنبه 16 اسفند 1399برچسب:,

] [ 10:18 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

[ دو شنبه 16 اسفند 1399برچسب:,

] [ 10:17 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

[ دو شنبه 16 اسفند 1399برچسب:,

] [ 9:58 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

بیشتر که دقت کردم نوشته‌ی روی آستین پیراهنش افسر را عصبانی کرده بود. اسیر ایرانی قبل از اسارت، با رنگ فشاری روی آستین پیراهنش نوشته بود: «بی‌عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد!»
گروه جهاد و مقاومت مشرق -کتاب «پایی که جاماند» خاطرات روزانه جانباز آزاده، سید ناصر حسینی پور از رندان های مخوف رژیم بعث عراق است که با استقبال مخاطبان روبرو شد. آنچه می خوانید، بخشی از این کتاب است... 
 
عموحسن، که آدم دائم‌الذکر و نترسی بود، صدایش درآمد. به افسر ارشد بازداشتگاه و دیگر نگهبان‌ها گفت: «شما هر چقدر دلتون می‌خواد به ما توهین می کنید، فحش می‌دید، به ما می گید مجوس، آتش‌پرست، کافر... ما نه کافریم، نه مجوسیم، نه لامذهب. ما پیرو آقا امام حسینیم. آیا به نظرِ شما یه کافر، می‌تونه این‌همه مریدِ اهل‌بیت علیهم‌السلام باشه؟! رمز عملیات‌های ما به نام ائمه بوده. بچه‌های ما تو جبهه پلاک‌های خودشونو در می‌آوردن و دور می نداختن، می‌گفتن بی‌بی فاطمه «سلام‌الله‌علیها» قبر نداره، گمنامِ. بذار ما هم گمنام شهید بشیم. بچه‌های ما می‌گفتن، می‌خوایم مثل مادرمون مفقود باشیم و قبر نداشته باشیم. اونایی كه سال ۱۳۶۱ تو عملیات مسلم‌بن‌عقیل«سلام‌الله‌علیه» بودند، چون رمز اون عملیات یا ابالفضل‌العباس«علیه‌السلام» بود، از قمقمه‌ی خودشون آب نخوردن. می‌گفتن آقا اباالفضل کنار شریعه فرات تشنه شهید شد، ما هم می‌خوایم تشنه شهید بشیم.

از میان پنج مجروحی که از زندان شماره‌ی یک الرشید آورده‌اند، وضعیت یکیشان وخیم است. با ترکش خمپاره، روده‌هایش پاره شده، مثل احمد سعیدی. سینه‌ و سرش هم آسیب دیده. لهجه‌ی مازندارنی دارد. عراقی‌ها پیراهن فرم پاسداری‌اش را پاره کرده‌اند. نگهبان‌ زندان با گاز انبر مقداری از محاسنش را کنده است. با وجود مجروحیتش، هر عراقی‌ای که از راه می‌رسد به شکلی به او طعنه می زند و سعی در تحقیرش دارد. آدم ساکت، متین و کم حرفی است اما وقتی حرف می‌زند، عراقی‌ها را تا استخوان می سوزاند. پاسدار است و حاضر نیست تحت هیچ شرایطی پاسدار بودنش را بخاطر مصلحت کتمان کند.
 
معاون زندان که ستوان‌یکم بود گفت: «پشیمانی، مطمئنم.» در جوابش گفت : «عاقبت اسارت حضرت زینب«سلام‌الله‌علیها» اگه بیشتر از شهادت نبود، کمتر نبود.من پشیمان نیستم».
 
مجروح مازندارنی در آن گرمای سوزان قرآن تلاوت‌ می‌کرد. فردای آن روز نزدیک غروب جوهره‌ی صدایش به ته رسید و شهید شد.

امروز یکشنبه، نوزدهم تیر ۱۳۶۷، در بدترین شرایط ممکن به سر می‌برم. آرزو می‌کنم بمیرم و از این وضعیت نجات یابم. اگر سنجاقی را در پایم فرو می‌کردند، هیچ حسی نداشتم. چند روزی است گروهبان‌ جدیدی به جمع نگهبانان پیوسته. صباح او را عُبید صدا می‌زد. گروهبان عبید زیاد به مجروحان پیله می کند. به اسرای سالم اجازه نمی‌دهد از مجروحان پرستاری کنند. عبید گفت: «اونایی که در جنگ مجروح شدن، بیشتر از اسرای سالم مقاومت کرده‌اند و عراقی کشتند!» امروز عبید، عمو حسن را از مجروحان جدا کرد و در جمع اسرای سالم نشاند. 
پاشنه‌ی پایم مُرده بود. حتی زخم ماهیچه‌ی پای چپم هم کرم زده بود. کلافه بودم. شب قبل، خواب درستی نداشتم. چرت که می زدم با حرکت کرم‌ها روی صورت و بدنم بیدار می شدم. از سر و صورتم کرم بالا و پایین می شد و داخل گوشهایم می رفت.با فشار دادن گودی پایین گوشم به طرف داخل، کرم‌ها را داخل گوش‌هایم له می‌کردم. کرم‌هایی که از زخم بدنم تولید و تکثیر شده بود بلای جانم بودند.
 
حوالی ظهر، از «علی‌شیرقیطاسی» ، پاسدار و همشهریم، خواستم کمکم کند. او که آدم بددلی نبود، با آن بوی بد و آزادهنده‌ی پایم با محبت برخورد می‌کرد.

گروهبان عبید از اینکه علی‌شیر کنارم بود و کمکم می‌کرد، ناراحت شد. عبید به علی‌شیر گفت: «پاشو له کن!» علی‌شیر که از این حرف عبید در تعجب بود، گفت اینکار را نمی‌کنم. عبید که به نظر می‌آمد تعادل روانی ندارد عصبانی شد، از کوره در رفت و به‌ جان علی‌شیر افتاد. او به جرم اینکه حاضر نشد پای مرا لگد کند به پنجاه ضربه شلاق محکوم شد. در آن گرمای سوزان، عبید آن را بدون زیرپیراهن روی آسفالت داغ خواباند و به جانش افتاد.

شب، داخل سلول وقتی علی‌شیر کنارم حاضر شد، بهش گفتم: «پای مرا له می‌کردی، پام که حس نداشت!» او در حالی که، اشک در چشمانش حلقه زده بود، سرم را به سینه‌اش چسباند،دستش را درون موهایم برد، پیشانی‌ام را بوسید و بهم گفت: «نداشتیم سید!»

امروز دوشنبه بیستم تیر ۱۳۶۷، ماشین خاکستری رنگِ نظامی آیفا جلوی درِ ورودی زندان الرشید ایستاد. چهارنفر از اسرا دیگ غذا را از ماشین پایین آوردند. نگهبان‌ها اطراف دیگ غذا ایستاده و شاهد تقسیم غذا بودند. یکی از اسرای ایرانی که حدود سی و چند سالی داشت در حالی که، ظرف غذا دستش بود، جلوی دیگ غذا حاضر شد. در یک چشم به هم زدن، افسرعراقی ظرف غذا را از دستش گرفت، به زمین پرت کرد، او را به دیوار چسباند و با مشت محکم به صورتش کوبید. نفهمیدم چه کارش داشتند. بیشتر که دقت کردم نوشته‌ی روی آستین پیراهنش افسر را عصبانی کرده بود. اسیر ایرانی قبل از اسارت، با رنگ فشاری روی آستین پیراهنش نوشته بود: «بی‌عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد!»

افسر فندکش را به طرف اسیر ایرانی گرفته بود، از او خواست نوشته‌ی روی آستین‌اش را با فندک بسوزاند. اسیر گفت: «درش می‌آرم می‌دم به خودتون، من که خودم نمی‌سوزونمش!» اصرار و پافشاری افسر سمج بی‌فایده بود. افسر نمی‌خواست جلوی دیگر نگهبان‌ها و دژبان‌ها کم آورده باشد. افسر عصبانی شد، با لگد به جانش افتاد و به دیوار کوبیدش. به دیگر دژبان‌ها دستور داد او را بزنند. دژبان‌ها با کابل و لگد به جانش افتادند. برای اینکه کتک خوردن او را نبینم، برای لحظاتی سرم را پایین انداختم. یکی از دژبان‌ها با لگد به صورتش کوبید، خون از بینی‌اش سرازیر شد. آدم شجاع و نترسی بود. نمی‌دانم چه شد، همان‌جایی که نشسته بود، دست چپش را زیر بینی‌اش گرفت، خون از لای انگشتانش می‌چکید. اسیر با انگشت راستش و خون بینی‌اش روی دیوار نوشت: «خمینی!»

عراقی‌ها فکر نمی‌کردند او چنین کند. تا دقایقی که متوجه‌شان بودم، مات و مبهوت نگاهش می‌کردند. نه ما نه عراقی‌ها انتظار چنین کاری را از او نداشتیم. دژبان‌های عصبانی، او را روی زمین خواباندند و سه نفری با پوتین و باتوم به سر و صورتش کوبیدند. صورتش کبود و لباس‌هایش خونی بود. از بس او را زده بودند که بی‌حال و بی‌رمق کنار دیوار افتاده بود. افسر ارشدی که درجه‌ی سرهنگی داشت آنجا حاضر شد و قضیه را پرسید. وقتی سرگرد قضیه را برایش گفت، سرهنگ عصبانی شد و دستور داد او را به انفرادی بردند. یکی از بهترین روزهای اسارتم بود. کار اسیر ایرانی دردهایم را تسکین داد.

آخرای شب بود. دو افسر وارد راهروی زندان شدند. فرمانده زندان الرشید شروع به خواندن نام تعدادی از مجروحان کرد. گویا راستی راستی می‌خواستند ما را به بیمارستان ببرند. هنوز باورم نمی‌شد بخواهند ما را بیمارستان ببرند. قبل از اینکه از سلول خارج شویم، اسرای سالم آمدند و ابراز خوشحالی کردند. علی‌شیر قیطاسی از خوشحالی گریه کرد. عمو حسن کنارم نشست و زد زیر گریه. پیشانی‌اش را بوسیدم. نتوانستم جلوی بغضم را بگیرم.
 
عمو حسن گفت: «پسرم! این اشکِ خوشحالی و ناراحتیه. خوشحالی به خاطر اینکه بالاخره دارن می‌برنتون بیمارستان، ناراحتیم به خاطر اینکه از شما جدا می‌شیم و شاید دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینیم.
 
از بچه‌ها خداحافظی کردم. اسرایی که دیگر هیچ‌وقت آن‌ها را ندیدم! به همراه دیگر مجروحان سوار آمبولانس شدیم. آمبولانس از زندان الرشید خارج شد، نمی‌دانستم مقصد بعدی‌مان کدام بیمارستان است. از اینکه از زندان‌الرشید می‌بردنم، خوشحال بودم. از تحقیر‌هایی که در المیمونه مقر سپاه چهارم عراق و این زندان شده بودم، بدجوری دلم می‌گرفت. دوست داشتم هر دوپایم را قطع می‌کردند، اما آن‌طور تحقیر نمی‌شدم. آمبولانس خاکستری‌رنگ بهداری ارتش عراق، وارد بیمارستان نظامی الرشید بغداد شد...

[ دو شنبه 16 اسفند 1399برچسب:,

] [ 9:40 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

دلتنگ کسی که باشی
بهار بیاید یا نیاید هیچ فرقی نمی کند!
تو تنها عبور ماه و سال را
نظاره می کنی
بی آنکه... لباس تازه ی هر فصل را
پوشیده باشی!
دیگر هیچ ستاره ای در آسمان
چشمانت را خیره نمی کند!
هیچ لبخندی دلت را نمی لرزاند!
و مادامی که به رسم تنهایی
کنار پنجره ایستاده ای
همه ی اجسام را
به یک رنگ و شکل می بینی!
دلتنگ کسی که باشی
دنیا برایت اتاق کوچکی می شود
که تنها از روی بغض
خستگی... و بی حوصلگی
روزگارت را در آن
سپری می کنی!
دلتنگ کسی که باشی
به خاموشی رو می آوری
به دردها پناه می بری
و زمانی که طنین آه
آشیانه ای را که در سکوتی محض
روی خاطره ها ساخته ای
ویران می کند
به اشک مجال روییدن می دهی!
دلتنگ کسی که باشی
کسی که می دانی هیچوقت نمی آید
آنقدر از زمین فاصله می گیری
که هیچ احساس ملموسی
حتی به گاه سرودن شعری تازه
تو را به حقیقت زندگی
باز نمی گرداند!
دلتنگ کسی که باشی نگاهت فقط به یک چیز خیره است.
نگاهت نه به در، بلکه به صدای اف افی که منتظری گوشت را نه خراش بلکه نوازش بدهد.
دلتنگ که باشی بی حوصله ای،میگذاری ریشت بلند بشود موهایت هم همینطور...
فکر میکنم اینطوری خیلی زیباتر به نظر میرسم...
دلتنگ که باشی اصلا برایت فرق نمیکند روزهایت چطور بگذرند.
خوب یا بد...برایت فرقی ندارد
تو فقط می خواهی کنار او باشی
...
دلتنگی اصلا برای خودش عالمی دارد
دلتنگی یعنی تو دیگر برای خودت نیستی
دلتنگ که باشی دلت میخواهد یکی پیشت بنشیند و تو برایش از او بگویی...
از فراق...از جدایی...از دوری
تو خودت هم انگار خوشت می آید که دلتنگ بمانی...
حتی دلت می خواهد که بعضی وقت ها کسی باشد که دلتنگش بشوی...
بیچاره کسی که بهانه ای برای دلتنگی ندارد...
بیچاره کسی که دل تنگ ندارد
من دلتنگی را با تمام بی قراری هایش دوست دارم..

[ شنبه 25 دی 1399برچسب:,

] [ 22:21 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

ساز کوک می کنم 

برای آمدنت 

ولی غافل از اینکه 

صدای پای تــ♥️ـــــو ... 

تمام آهنگ های دنیا را 

بی اعتبار می کند 

[ شنبه 25 دی 1399برچسب:,

] [ 22:20 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

 

خانمی که توسط موجودات فضایی باردار شده! +عکس
خانم جیوانا از ایتالیا کسی است که تصور میشود از تماس با موجودات فرا زمینی باردار شده باشد!این جریان موجب شوک واقعی در اروپا و بخصوص در ایتالیا شده است – این داستان مشابه یک رمان علمی تخیلی می ماند اما با توجه به آثار و شواهد موجود ، مورد جیوانا تاثیر برانگیز است.
 
به گزارش ایران ناز شرح واقعه و جنین بیگانه درون اواین داستان توسط جیوانا که در منطقه سرد دنیا زندگی میکند در تیرماه 89 عنوان گردیده است ، داستانی نه درباره تماس ، بلکه در خصوص ربوده شدن وی که اولین بار در 4 سالگی آغاز شد.
 
اکنون او 41 سال سن دارد و برای اولین بار در خصوص این ماجرا سخن می گوید:من به یاد می آورم بشقاب پرنده ای رو که در هوا معلق بود ، اون به رنگ متالیک بود (نقره ای) ، من بخاطر نمی آورم به چه صورت و چگونه وارد آن شدم و خودم رو در هوا شناور میدیدم و 4 موجود در اطاق من وجود داشتند ، هیچ چیزی به من متصل نبود (در حالت خوابیده معلق در هوا) و آنها گفتند که حرکتی نکنم .
 
خانمی که توسط موجودات فضایی باردار شده! +عکس
مصاحبه کننده: و اونها چگونه این رو به شما گفتند؟
جیوانا : بوسیله تله پاتی این رو گفتند ، اونها گفتند که برای اینکه اتقاقی برای من نیفتد من حرکتی نکنم و اینکه اونها قصد ندارند کاری با من بکنند (آسیبی به من وارد کنند)

 

پس اونها چه قصدی داشتند؟
اونها بیشتر در حال تحقیق روی مواد بیولوژیکی بودند – بافت و خون و … ، من وقایع این جریان رو کم کم به یاد می آورم (در طول گذشت زمان پس از واقعه)

آیا دلیل یاد آوری شما به خاطر نشانه هائی است که داشتید؟
بله ، این بخاطر نشانه هائی بوده که من داشتم

(نشانه ها: محل‌های زخم کوچک در نقاطی مانند کمر ، سینه ، پا)
– محل اثراتی از نور (مانند شب تاب) در بدن او مشاهده شده است (با انعکاس نور مشابه ماورائ بنفش به رنگی فسفری در نقاط مختلف بدن جیوانا در فیلم دیده می شود مشابه باقی ماندن اثر زمانی که دست خیس به بدن برخورد کند و اثر بجای بگذارد) ، این ماده روی پوست تمام آن موجودات فرا زمینی بوده که پس از تماس در بدن ما نفوذ کرده و به عنوان یک ماده ضدعفونی کننده مورد استفاده قرار گرفته ، به همین علت از آلوده شدن آنها توسط ما و همچنین ما توسط آنها از برخورد فیزیکی جلوگیری بعمل می آمده زمانی که در آزمایشگاه تجزیه شدند مشخص گردید که این ماده از مواد طبیعی نبوده ، این ماده مشتق از سیلیس و میکا شناسائی شد – این نمونه از اتاق جیوانا گرفته شده است (داخل یک پلاستیک) و آن در یک پارچه لوله شده در منزل وی پیدا شده است.

 

بنظر محققین اثری از نیترات فسفر در آن ماده پیدا نشده که موجب درخشندگی طبیعی آن است ، این یک ماده بسیار خاص است – الکترونهای این ماده بسیار برانگیخته و شگفت آور هستند که ما به اون تغییر ساختاری میگیم و به آن یک میدان بزرگ مغناطیسی میدهد.

مثل این میماند که ما فسفر را در یک شتاب دهنده ذره ای بگذاریم که البته جیوانا به هیچوجه نمی توانسته در خانه خودش چنین چیزی را بسازد – جیوانا شرح میداد که آنها قادر بودند با نور از حرکت انسان جلوگیری کنند (زمانی که معلق در سفینه بر روی او آزمایش انجام میشد)

 
خانمی که توسط موجودات فضایی باردار شده! +عکس

 

ما در سرشت آن موجدات مانده ایم و بسیاری از چیزهائی که جیوانا نمیتواند بخاطر بیاورد اما ما با این همه ادله چه باید انجام دهیم (دلایلی که محققین معتقدند موجودات فرا زمینی به انسان ها نیاز دارند)

 

بخاطر اینکه ما سازگار با نژاد بیولوژیکی هستیم ، ما تنها از نظر زیستی سازگار هستیم ، ما از لحاظ ژنتیک به گونه آنها خیلی نزدیک هستیم ، ما کمک میکنیم به ایجاد گونه دو رگه از آنها و ما این نژاد محکوم به انقراض هستند مگر اینکه ما به آنها کمک کنیم.

در جهت اثبات این مدعی شاهد آن زندگی جیوانا میباشد (که در ادامه می خوانید)
به گزارش خلیج فارس آن‌لاین؛ جیوانا فیلم ها و عکس هائی داشت از بشقاب پرنده ای که او را ربوده بود ، این فیلمها تاثیر گذار هستند و توسط جیوانا با تلفن همراه در شب گرفته شده اند که می توان حرکت مورب بشقاب پرنده با نوری قوی در داخل در حال پرواز را مشاهده کرد که بنظر نمی رسد چیزی مشابه آن در زمین باشد (تا کنون تولید یا ساخته شده باشد

در عکس های دیگر تصاویر بسیار روشن و واضح هستند ، با آثار و شواهد مرجع میتوان اطمینان حاصل کرد که آن یک بشقاب پرنده است ، معاینات رادیولوژیک جیوانا ثابت کرد که در مغز او چیزی کاشته و نصب شده است – مطالعاتی انجام شد که آن شی غیر عادی بوده است.

او گفت : من هیچ زخمی نداشتم که بنظر رسد شیئ رو داخل بدنم کنند.
جیوانا در زمان مطالعات و آزمایشات ، یکی از دکترها چیزی مشابه به نوزاد در بدن او پیدا کرد اما بنظر اون یک نوزاد نمی رسید ، با عوارض بوجود آمده در بدن او بعد از مدتی سقط جنین جیوانا صورت گرفت و چیزی که پس از سقط توسط دکتر دیده شد وحشتناک بود.

یک ترکیب دو رگه بین انسان و موجودات فضائی – تمام مراحل توسط دوربین ثبت شد ، تصاویری بسیار تکان دهنده ، نوعی جفت که در داخل بدن جیوانا تولید شده بود پیدا شد ، موجودی با ویژگی های انسانی دارای بالا تنه و پائین تنه با دو دست و پا ، نیم تنه بالا و صورت آن مشابه نژاد ربایندگان فضائی بنظر میرسد (بصورت غورباقه مانند با چشمهائی بزرگ) سقط جنینی که با ناهنجاریهای ظاهری به مانند یک هیولا بود.

[ شنبه 25 دی 1399برچسب:,

] [ 21:17 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

اسمش آدم است …اما تو بــاور نکن..

 

گاهی کــاری می کند که از پس هیچ گــرگی بر نمی آیــد..!

[ جمعه 24 دی 1399برچسب:,

] [ 1:24 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

 بعضی وقتا باید یَقه ی احساست رو بگیری ؛
بزنی تـو گوشش ؛
بـا تمـام قدرت سرش داد بزنی ؛
بگی خفه شو دیگه بسه !
تـا الان هر چی کشیدم . . . .
هر چقدر سوختم . . . .
به خـاطــر تــو بــوده !!!
بفــهم اگر گفت دوستت دارم
 به این معنی نبوده که کسه دیگر را هم دوست ندارد

[ جمعه 24 دی 1399برچسب:,

] [ 1:24 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

می خواهم دنیا را بهم بریزم
یک شهر را
یک خیابان را
و این خانه را
که جای خالی کوچکی
برای پنهان کردن دلتنگی هایم ندارد!

[ جمعه 24 دی 1399برچسب:,

] [ 1:23 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

بدون تو “لبم
فقط به درد حرف می خورد

[ جمعه 24 دی 1399برچسب:,

] [ 1:22 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

دلتنگم
برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد
هر لحظه زندگی اش کرده ام…!

 

 

[ جمعه 24 دی 1399برچسب:,

] [ 1:21 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

 

هیچکس
جز تو نمیتواند
نجاتم دهد
وقتی انگشتهایم میان
موج موهایت غرق میشود!

[ جمعه 24 دی 1399برچسب:,

] [ 1:21 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

خوبان را باید روی چشم ها گذاشت ...

کجایی ؟؟

چشــم هایـــــم " بهانه ات" را گـــــرفته انـــد ...!

 

 

[ جمعه 24 دی 1399برچسب:,

] [ 1:19 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

این برگ‌های زرد 

به خاطر پاییز نیست 
که از شاخه می‌افتند 
قرار است تو از این کوچه بگذری 

و آن‌ها 
پیشی می‌گیرند از یکدیگر 
برای فرش کردن مسیرت.. 

گنجشک‌ها 
از روی عادت نمی‌خوانند، 
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند 
برای خوش‌آمد گفتن 
به تو.. 

باران برای تو می‌بارد 
و رنگین‌کمان 
– ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش – 
سرک کشیده از پسِ کوه 
تا رسیدن تو را تماشا کند. 

نسیم هم مُدام
می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درز روسری
و دزدیدن عطر موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو!

یغما گلرویی

 

باران پاییز رنگین کمان رویا عطر

[ چهار شنبه 22 دی 1399برچسب:,

] [ 22:28 ] [ مهندس سجاد مولایی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 58 صفحه بعد